|
کیان معجزه ی زندگی ما |
پسرم ، فرشته ی کوچولو بی گناه من ... ممنونم .. ممنونم به خاطر وجودت و حضورت .. تا تو هستی من احساس مادری دارم و بدون تو همچین تجربه ای برام دست نیافتنی بود ...
پسرم با تمام شیطنت های سرسام آورت با تمام خراب کاری و اذیت هات بازم عاشقانه دوستت دارم هرچقدر هم از زندگی خسته باشم تویی که به من دلگرمی میدی ، شاید اگر تو نبودی ......
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:49 ] [ مامان کیان ]
[ ]
کی باورش میشه که کیان یک ساله و نیمه شد ؟! مثل برق و باد گذشت ... از یک ماه پیش غصه ام گرفته بود که کیان باز هم واکسن داره ، بعد از هر واکسن کیان تا مدتها بی حاله و تب داره ، حتی واکسن های سبک که خیلی از بچه ها یه تب کوچیک هم نمیکنن ... واکسن 18 ماهگی به گفته ی خیلی از مادرها سنگین ترین واکسن بچه است ، سری قبل که کیان رو برای قد و وزن برده بودم تو پرونده اش نوشته بود نوبت بعدی 30 فروردین ، گفتن چون ما واکسن رو روزهای چهارشنبه میزنیم شما دیگه 29 ام نیاین و یه روز با تاخیر واکسن اش رو بزنید ، روز 30 فروردین کیان رو که در خواب ناز بود با کلی گرفتاری لباس پوشوندم و آماده کردم برای اینکه ببریمش شبکه بهداشت ، بچه ام تو ماشین بیدار شد ، خواب آلود بود و بهانه میگرفت ، به بهانه ی اینکه می خواییم ببریمش بعد ازاینجا خونه ی مادربزرگ یه کم آروم شد ، رفتیم اتاق واکسیناسیون ، خانوم مسئول قسمت واکسیناسیون فرمودند باید 10 تا بچه بشن تا در بسته ی واکسن رو باز کنن و در غیر این صورت نمیشه ، گفتن برید روز یکشنبه بیاین ، اعصابم خرد شده بود ، همیشه کارشون همینه ، واسه واکسن هی مارو پاس کاری میکنن ... رفتم خونه ی مامانم ، کیان هم همچنان بد خلقی میکرد ...
کیان کلا حیوون ها رو خیلی دوست داره ، خدارو شکر به بهانه ی اونها یه کم راه رفت و واکسن تو پاش حل شد ... اما از دیروز پاش همش درد میکنه ، زیاد راه نمیره و خیلی بهانه میگیره ، فقط میگه بغلم کن ، از کمر درد خستگی دارم میمیرم ، احساس میکنم کمرم شکسته ... تورو خدا دعا کنین لا اقل این پروژه خونه سازی مون زودتر تموم بشه ، واقعا کم آوردم .... البته زیاد اعتراض نمیکم چون محمد خیلی شاکی میشه ، میگه مگه چی کار میکنی ؟ یه غذا واسشون درست میکنی دیگه .... (شایدم من خیلی بزرگش میکنم !!!) اما به خدا واسم خیلی تو این شرایط سخته .. از طرفی بهانه های کیان و از طرفی ..... هنوز ظرفهای سری اول تو ظرفشویی شسته نشده باید سری بعدی رو آماده کنم ... خدایا بهم یه کم توانایی بده .... وضعیت تیروئیدم همچنان خرابه ، اصلا نمیدونم این داروهایی که دکتر بهم داده تاثیر داره یا نه ؟ از 7 ماه پیش تا امروز 51 کیلو وزن کم کردم و گلو دردهام همچنان ادامه داره ...
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:59 ] [ مامان کیان ]
[ ]
سال نو مبارک ، این هم از کلاه قرمزی 91
مامان تنبل کیان بعد از 16 روز که از سال نو گذشته تازه اومده و داره برای پسری می نویسه ، به خدا خودم هم کلی ناراحت بودم که چرا نمی تونم ، یعنی وقت نمی کنم و بیام و دو خط از خاطرات کیان بنویسم ، هزار ماشاء الله کیان تا بیداره موتورش حسابی در حال کار کردنه و ترمز و استراحت نداره ، می مونه وقتهایی که خوابه که اونم روز که خیلی کوتاه می خوابه و اگر من از کنارش بلند بشم فوری بیدار میشه و گریه می کنه ، که هیچی یعنی اونم باز در خدمت کیانم ، شبها هم که تا بخوابه از نیمه شب خیلی وقته که گذشته و با خوابیدن کیان من هم بیهوش می شم و می رم اون دنیا امسال خیلی دیر خونه تکونی مو شروع کردم و شاید الان کسی بیاد خونه ام هنوز باورش نشه که خونه تمیز شده ، چون از این طرف تمیز کردن من همانا و از اون طرف رختن کیان همانا ... خونه تکونی ام زیاد تاثیری نداشت ... شب عید محمد شیفت شب و بود و ما تنها بودیم اما داداشم که تازه اومده بود و تعطیلات شون شروع شده بود اون شب اومد پیش ما ، تا نزدیک های 4 بیدار بودیم و من همچنان در حال خانه تکانی بودم و البته سفره هفت سین رو هم چیدم ( کیان به باباش گفته بود 10 تا ماهی میخواد و باباش هم گفت چون کیان گفته باید 10 تا ماهی قرمز براش بخریم ، که همشون تا 5 عید مردن )
داداشم هم هی این کانال اون کانال می کرد و برنامه ی ویژه شب سال نو رو میدید ...صبح محمد تا از اداره بیاد تقریبا 10 دقیقه مونده بود به تحویل سال ، داداشم فوری بلند شد و حاضر شد گفت من می خوام تا سال تحویل برسم خونه خودمون و پیش مامان و بابا باشم ، براش زنگ زدم آژانس ، دیگه نفهمیدیم چی به چی شد ، داداشم که دقیقا لحظه تحویل سال رسیده بود خونه و ما هم سه نفری سال رو نو کردیم .... بعد از صبحانه هم کیان و باباش بیهوش شدن و من به فکر ناهار بودم ، بعد از ناهار هم که عید دیدنی ها شروع شد ، امسال خیلی نگران بودم که با کیان چه جوری باید رفت عید دیدنی ، چون چند روز مونده بود به عید برای خرید که می رفتم بیرون با کیان هر جا آجیل می دید حمله می کرد تو مغازه ها و فروشگاه ها و مشت مشت با پوست می خورد
بعدشم کلی سنگ ( که کیان میگه قند ) انداخت تو دریا ، راه افتادیم سمت لاهیجان ، تصمیم بر این شد که ناهار رو تو شیطان کوه بخوریم ، چادر زدیم و جای همگی خالی ناهار خوردیم ( به قول کیان مُــــخ خوریدم ، به همه ی غذا ها میگه مُــــخ که یعنی همون مرغ ) کیان داشت از او بالا همه جارو دید میزد ( آخه بچه چرا اونجوری نشستی ؟ بعدش کلی خرابکاری کردی و...
این هم موقع اومدن پایین پله ها ایستاده بود و رضایت نمی داد تو اون باد شدید بیاد سوار ماشین بشه
روز دهم عید هم جشن عقد یک از فامیل های دور پدرشوهرم بود که به ما هم کارت داده بودن ( نمیدونم چرا ؟!) که به کیان حسابی خوش گذشت ، تا آهنگ ملودی آرش پخش شد کیان پرید وسط وشروع کرد به رقصیدن
اون روز واقعا من خسته شدم از بس دنبالش این طرف اون طرف می دوییدم ،کلی از بادکنک ها رو هم ترکوند ، اینقدر شیطونی کرد تا بیهوش شد تو بغلم ، این اولین بار بود که از فرط خستگی بدون پستونک خوابش میبرد
بعدش چوب جمع کرد و آتیش درست کرد ( هی می رفت چوب ها ی کوچولو پیدا میکرد و از چند متری پرت میکرد تو آتیش)
اینجا هم چشمش افتاد به چند تا گاو ( که نمیدونم از کجا سر و کله شون پیدا شده بود ) و با چوب رفت گاوها رو میزد و بعدش براشون بوس می فرستاد ، من می ترسیدم نزدیک اون گاوها بشم اما کیان عین خیالش هم نبود
غروب همون روزهم بالاخره محمد راضی شد که کیان رو ببریم سلمونی برای اولین بار ... کلی دلم شور میزد که نکنه کولی بازی در بیاره ، اما خدارو شکر خوب بود ، 40 دقیقه طول کشید تا نوبت مون شد ، بعدشم کیان نشست تو بغل محمد و تکون نخورد تا موهاشو کوتاه کردن ، بهش میاد ، دیگه شکل پسرها شده ، البته این عکسش زیاد خوب نیست از خواب بیدار شده بود ازش گرفتم ، فقط می خوام چهره ی جدیدش رو ببینین
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 16:32 ] [ مامان کیان ]
[ ]
یه نگاهی به پست آخر انداختم ، وای از یک ماه هم بیشتره که نیومدم و برای پسری ننوشتم ، کیان جون مامانی باور کن من بی تقصیرم ، ماشاء الله اینقدر شیطون و وروجک شدی که مامان یه لحظه هم وقت سر خاروندن نداره ، بجز وقتهایی که خواب هستی که اون موقع هم من کارهای خونه رو باید انجام بدم هر روز که میگذره نگرانی و دلشوره هامو زیاد تر می کنی ، مامانی آخه چقدر شیطنت و کارهای خطرناک ؟؟؟!!! پسرشون چند ماهی از کیان کوچیک تر بود و تازه راه افتاده بود ، کیان هی دست اونو می گرفت و می گفت : بیا مثلا با هم بدوییم ، اون بیچاره هم هی می خورد زمین ، اون هر چی می خواست بخوره تو از دستش می گرفتی و خودت می خوردی ، چند بار هم جوراب هاشو خواستی از پاش در بیاری که اونم خورد زمین ... وقتی مهمون ها رفتن من از گلودرد داشتم خفه میشدم ، کیان رو خوابوندم و یه کم گریه کردم تا راه گلوم باز بشه ، فرداش هم تا نزدیک های ظهر اصلا نمی تونستم حرف بزنم ، مثل گلو درد چرکی شده بود چند روز پیش هم مثلا اومدم یه کم خونه تکونی کنم که کیان حسابی به مامانی کمک کرد ، من کمدها و کشوهارو می ریختم بیرون و مرتب می کردم و همه رو میچیدم سر جاش ، دو ثانیه دیگه کیان جون همه رو می ریخت دوباره بیرون و می گفت : دســـــــــــــــــــــــــت و خودش با ذوق دست میزد ..
موهاش خیلی بلند شده و محمد هنوز هم رو حرفش هست که فعلا موهاش نباید کوتاه کنیم ، وقتی میبرمش حموم قشنگ تا رو سرشونه هاش میاد ، هرجا هم که میبرمش همه میگن آخه چه دخمل نازی !!!
یه شب خونه ی پدر محمد بودیم ، پدرشوهرم داشت با گوشی از کیان فیلم می گرفت و ازش سوال می کرد این هم مثل بلبل جواب میداد . یه دفعه ازش پرسید : کیان جون بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی ؟ کیان هم فوری گفت : بَرخ ....
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 15:53 ] [ مامان کیان ]
[ ]
خواهر دوقلوی کیان
این شاهکاری که می بینید هنر دست دختر صاحبخونه مونه که کیان رو شکل دخترها درست کرده ، کیان هم که ماشاء الله کاملا آمادگی اش رو داره و چهره اش جون می ده واسه این کارها کیان جونم چند روزی هست که وارد 16 ماه شده و این ماه هم باید قد و وزن میشد ، اون روز هم محمد باید زودتر می رفت اداره چون جلسه داشت ، منو و پسری رو رسوند شبکه بهداشت و خودش رفت ، کیان هم که شروع کرد به گریه و زاری ، البته چون از خواب هم بیدارش کرده بودیم و برده بودیمش خودش بد اخلاق شده بود اما از اونجایی که عادت کرده وقتی تو ماشین میشینه سوئیچ حتما دستش باشه ( به محمد می گم آخه این چه کاریه بهش یاد دادی ، اگه خدایی نکرده بین راه ماشین خاموش بشه و بخوای استارت بزنی چی ؟ حالا بیا بگرد ببین کیان سوئیچ ات رو کجا انداخته ) با رفتن محمد سوئیچ اش رو هم از دست داد بیشتر بهش بر خورد و شروع کرد به بد خلقی ، وقتی هم اومدم لباس هاشو در بیارم که بزارمش رو ترازو باز هم کلی گریه کرد ... وزنش 13 و نیم و قدش هم 81 سانت بود ... با وعده های خوشمزه کیان خان رو راضی کردیم که دست از گریه برداره و بیاد سوار ماشین آژانس بشه تا بریم خونه ... اون شب به قدری خسته بود که سر شب بیهوش شد و تا صبح خوابید ، انگاری خیلی انرژی سوزونده بود
اینجا خونه ی مامانم ایناست ، روی یک میزی با ارتفاع 120 رفته که هیچ ..روی پرینتری که رو میز بوده وایساده و داره تمام سعی اش رو می کنه که دیوار رو بگیره و بره رو سقف و مامانم بنده خدا نگه اش داشته که نیفته ...
یه روز با باباش رفته بود بیرون ، معلوم نیست کی دستش رو زده تو لولای در ماشین و دستش رو سیاه کرده که مالیده به صورتش وروجک
یاد گرفته تا صدای اذان می یاد شروع می کنه به نماز خوندن و هی می گه : اَ اَ اَ .... یهو هم از ایستاده می ره سجده و تقریبا 100 بار این کارو تکرار می کنه ، وقتی تلویزیون نماز جماعت نشون می ده اینم جوگیر می شه و هی نماز می خونه
عاشق تیتراژ برنامه کلاه قرمزی 90 شده .. روزی هزار بار هم بزارم بازم می گه بزار من ببینم ، خودش هم پامیشه باهاش می رقصه پ ن 1 : این هفته سرما خوردم ، همش نگرانم که کیان هم ازم بگیره ، خودم یه جور کنار می یام اما سرما خوردن کیان رو نمی تونم تحمل کنم . [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 13:55 ] [ مامان کیان ]
[ ]
پسر شیطون از کدوم آتیش سوزی ات بگم آخه ؟ خونه ی مامانم که کلا آباد شده ، شیشه ی میز تلویزونی شون رو درسته از جا در آورده ، یه گلدون بزرگ دکوری رو انداخته زمین و شکونده ، از گل های طبیعی هم که هی برگ برگ می کنه و میاد تقدیم می کنه به دیگران ، در کابینت هاشون هم همه داغون و لق شده ، تازگی هم زد میز عسلی شونو انداخت و شیشه اش رو شکست ، فوری هم میره از تو اتاق جارو برقی رو میاره که یعنی بیاین جارو برقی بزنید ...
چند شب پیش تازه شام خورده بودیم و من داشتم ظرف هارو جمع می کردم ، محمد هم با تلفن صحبت می کرد که دیدم کیان با سرعت اومد تو بغلم و زار زار اشک میریخت .. تعجب کردم ، گفتم : محمد کیان به جایی خورد ؟ اونم با سر اشاره کرد که نه ... حالا گریه ی کیان مگه بند می اومد ، بچه ام معلوم بود که خیلی اذیت شده بود اما هرچی نگاه کردم چیزی نفهمیدم که کجاش درد می کنه .. بعد از چند دقیقه دیدم دو تا از انگشتهای دست راستش قرمز شده ، تازه متوجه شدم انگاری بی هوا دستش یه لحظه چسبیده بود به بخاری .. فوری براش یخ گذاشتم و پماد سوختگی زدم ، دلم داشت کباب می شد ، خیلی متورم شده بود ، شب هم با ناراحتی خوابید و دستش می سوخت ، باز هم براش پماد زدم .... فردا شبش برامون قرار بود مهمون بیاد ، یک لحظه من رفتم تو اتاق که لباس هامو عوض کنم که دیدم کیان جیغ بنفش می کشه ... من دوویدم تو اتاق کیان ، محمد هم که غرق اخبار ورزشی بود مثل فنر از جاش پرید ، کیان کبود شده بود و نفس اش در نمی اومد اینقدر گریه کرده بود .. نمی دونم چرا تازگی ها همش اینجوری کبود می شه ، کلی فوت کردم تو صورتش و پیشونیش رو با انگشت نگه داشتم و صلوات فرستادم تا نفس اش دوباره اومد ، محمد که دیگه غش کرده بود ، از این حالت بچه ها خیلی می ترسه ، چون بچه ی خواهرشوهرم هم وقتی کوچیک تر بود بعد از گریه اینجوری می شد ... حالا بگو شازده چه دست گلی به آب داده ؟ از اونجایی که فضول تشریف داره ، رفته بود و داشت لباسهاشو از تو کشو میریخت بیرون ، یه دستشو گذاشته لبه ی کشو و با دست دیگه اش هل داده ، همون دستی که سوخته بود مونده بود لای در کشو و تاول هاش ترکید ... من که تا چند دقیقه سرم گیج می رفت و نفس ام به زور بالا می اومد ....
مادرت بمیره برات الهی ....... از اونجایی که موهاش بلند شده و بیشتر وقتها می ره تو گوشش و اذیتش می کنه با انگشت گوشش رو می خارونه ، نمی دونم کی با ناخن اش تو گوشش رو کنده و خون آورده بود ، یه دفعه متوجه شدم تو گوشش خون خشک شده چسبیده ....
تازگی ها هم ماشاء الله رفته تو کارهای برقی ، تمام شارژهای موبایل و لپ تاپ و ماشین های کنترلی اش ، اتوی مو ، سشوار و هرچی که می دونه باید بره تو پریز می بره می زنه تو پریز و می گه " برخ " ... حالا اگه بزاره همون جا بموه که خوبه ، هی دوشاخه رو در میاره و دوباره می زنه تو پریز .....
هنوز ماشین مون صافکاری و نقاشیه ، بعید می دونم دیگه ماشین بشه برای ما ... این ماه خیلی حرص و جوش خوردم ، فکر کنم بیشتر از ماههای قبل وزنم اومده باشه پایین ... هرچند وضعیت تیروئیدم خیلی داغونه ، با اینکه قرص ام رو صبح می خورم اما بازم شبها موقع خواب شدیدا گلوم درد می کنه و صدام دیگه در نمی یاد ، خیلی بده ، گاهی مجبور می شم شب هم یه دونه تیروکسین بخورم ، یعنی جز این راهی ندارم چون راه نفس ام بسته می شه ، باید یه دکتر غدد خوب پیدا کنم و برم پیشش ...
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 23:25 ] [ مامان کیان ]
[ ]
کیان جونم وارد 15 ماهگی شد
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 21:54 ] [ مامان کیان ]
[ ]
ماه محرم که شروع می شد بی اختیار دلم هوایی میشه انگار یه بی قراری می افته تو جونم میدونم زمانش رسیده که دست به دعا بشم ، دست به دامن حضرت ابوالفضل ، همونی که حاجت من ، بنده رو سیاه رو داد
خدارو قسم می دم به این شبهای عزیز ، الهی سال دیگه این موقع هیچ مادر منتظری گوشه ی چشمم اشک نباشه و بچه اش رو صحیح و سلامت تو بغل اش گرفته باشه ، الهی آمــــــــــــــــــــــــــــــــین
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:43 ] [ مامان کیان ]
[ ]
بعد از سپری شدن عوارض واکسن یک سالگی تازه بچه اومد نفس بکشه که درگیر سرما خوردگی بدی شد
البته یه کم که چه عرض کنم بیشترش تقصیر ما بود . هفته ی پیش محمد برای یه کار اداری داشت می رفت عباس آباد که پیشنهاد کرد برای اینکه کیان هم روحیه اش عوض بشه ما هم همراهش بریم ، هوا تقریبا خوب بود ، اونجا کارش زود تموم شد و برای برگشت پیچید تو جاده کلاردشت ، هر چی بهش گفتم بابا این بچه لباس گرم نداره ، خودمون هم لباس گرم نداشتیم همراهمون ، اما محمد گفت یه دوری می زنیم دیگه ، نمی خوایم که پیاده بشیم .. نشون به اون نشون که هر 10 دقیقه پیاده شد و کیان رو هم برد بیرون ، به کلاردشت هم که رسیدیم برف شروع به باریدن کرد و هرچی جلوتر رفتیم برف سنگین تر می شد
خدارو شکر الان چند روزیه که بهتر شده ، البته دیشب هم یه کم تب داشت . این واکسن یک سالگی انگاری داستان طول و درازی داشت واسه ما راستی اینو بگم ، این کیان فندقی صبح ها تا از خواب بیدار می شه اول از هم اشاره میکنه به شونه یا برسی که جلوی آینه است و می خواد موهای مارو هم شونه کنه البته با شونه محکم می زنه تو سرمون یعنی شونه کردم موهاتونو هفته ی پیش امتحان آیین نامه رو با یک غلط ( البته غلط که نه شک داشتم نزدم و سفید بود ) قبول شدم ... و امروز هم امتحان شهر با افسر که اونم قبــــــــــــــــــــــــول شدم ( با اینکه بارون می بارید و قبل از من چند تا خانوم رد شده بودن و ته دلم خالی شده بود و فشارم تقریبا رو 6 رسیده بود اما خدا کمکم کرد )
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 20:9 ] [ مامان کیان ]
[ ]
امان از واکسن یک سالگی !!!!! کیان تقریبا تا یک هفته هر روز غروب تا فردا صبح اش تب داشت ، اونم چه تبی ! به قدری کیان داغ بود که من وحشت می کردم ، تمام بدنش ، داغ می شد ، یک شب تا صبح بیدار بودم ، هی لباس هاشو کم کردم ، دیدم باز هم داغه ، با کلی کلک و بازی بردمش تو دستشویی کم کم آب ولرم و آب سرد می زدم به دست و پاهاش و صورتش .. چند روز هم قطره استامینوفن می خورد اما واقعا خیلی واکسن سنگینی بود
شنیدم واکسن 18 ماهگی از این سنگین تره ، خدا به دادم برسه شازده پسری دیگه یاد گرفته که راه بره و بدون کمک چند قدم با سرعت می ره و می خوره زمین و و دوباره از جاش بلند می شه و راه می افته
بهش می گیم : کیان بع بعی چی می گه ؟ می گه : بعـــــــ بع ، هاپو چی می گه ؟ هـــــــــــــــوپ
کلاس های رانندگی ام هم تموم شده و این هفته امتحان دارم ، وااااااااای خدایا کمکم کن
[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 22:32 ] [ مامان کیان ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] |