تبليغاتX
کیان معجزه ی زندگی ما

کیان معجزه ی زندگی ما

پسرم ، فرشته ی کوچولو بی گناه من ... ممنونم .. ممنونم  به خاطر وجودت  و حضورت .. تا تو هستی من احساس مادری دارم و بدون تو همچین تجربه ای برام دست نیافتنی  بود ...


پسرم با تمام شیطنت های سرسام آورت با تمام خراب کاری و اذیت هات بازم عاشقانه دوستت دارم 

 
 

هرچقدر هم از زندگی خسته  باشم تویی که به من دلگرمی میدی ، شاید اگر تو نبودی ......
مامانم ، قشنگم ، دلم میخواد هر رو و هر لحظه از تمام شیطنت ها و شیرین زبونی هات بنویسم اما ... نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمیره ، نمیدونم چرا اینقدر کم حوصله  شدم ، شایدم ...
تو بهترین  هدیه ی خداوندی برای من ، برای تمام روزها ، برای تمام اوقات ،  صدای توست که گاهی منو  که غرق در افکارم هستم  بیدار میکنه ....
پسرم ممنونم که هستی و دلگرم  ام می کنی با خنده ی های شیرین ات



پ ن 1 : با تاخیر چند روزه  ، روز مادر رو به همه ی مادرهای دنیا  تبریک میگم
پ ن 2 : از تمامی دوستان خوبی که تو این  ماه  پیام دادن هم  برای روز تولدم  و هم روز زن یه دنیا ممنونم
 پ ن 3 :  کیان کاش بزرگ بودی ... اون وقت برات قدر تموم عالم درد دل داشتم ، حیف که هنوز خیلی کوچولویی ....

                                                                     نظرات

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:49 ] [ مامان کیان ] [ ]

کی باورش میشه که کیان یک ساله و نیمه شد ؟! مثل برق و باد گذشت ...

 

از یک ماه پیش غصه ام گرفته بود که کیان باز هم واکسن داره ، بعد از هر واکسن کیان تا مدتها بی حاله و تب داره ، حتی واکسن های سبک که خیلی از بچه ها یه تب کوچیک هم نمیکنن ... واکسن 18 ماهگی به گفته ی خیلی از مادرها سنگین ترین واکسن بچه است ، سری قبل که کیان رو برای قد و وزن برده بودم  تو  پرونده اش نوشته بود نوبت بعدی 30 فروردین ، گفتن چون ما واکسن رو روزهای چهارشنبه میزنیم شما دیگه 29  ام نیاین و یه روز با تاخیر واکسن اش رو بزنید ، روز 30 فروردین کیان رو که در خواب ناز بود با کلی گرفتاری لباس پوشوندم  و آماده کردم برای اینکه ببریمش شبکه بهداشت ، بچه ام تو ماشین بیدار شد ، خواب آلود بود و بهانه میگرفت ، به بهانه ی اینکه می خواییم ببریمش بعد ازاینجا خونه ی مادربزرگ یه کم آروم شد ، رفتیم اتاق واکسیناسیون ، خانوم مسئول قسمت واکسیناسیون فرمودند باید 10 تا بچه  بشن تا در بسته ی واکسن رو باز کنن و در غیر این صورت نمیشه ، گفتن برید روز یکشنبه بیاین ، اعصابم خرد شده بود ، همیشه کارشون همینه ، واسه واکسن هی مارو پاس کاری میکنن ... رفتم خونه ی مامانم ، کیان هم همچنان بد خلقی میکرد ...
مدتیه تو حیاط خونه ی بابام اینا داریم یه خونه ی نقلی میسازیم ، البته بابام بیچاره تا دیوارچینی سقفش رو خودش هزینه کرده ، محمد اصرار داشت که با بابام صحبت کنیم که خودمون سریع تر بسازیم و بیایم اینجا بشینیم ، البته واقعیتش من قلبا راضی نیستم ، نمیدونم چرا ؟ اما حس خوبی ندارم که بخوام دوباره برگردم تو همین حیاط و .... اما محمد میگه حالا موقته و چند سال میشینیم و یه کم دست و بال مون باز شد میریم  مستقل میشیم ... خونه اش خیلی بزرگ نیست، 77 متره ، یه سالن و آشپزخونه و سرویس پایینه و بعدش از داخل پله خورده رفته بالا دو تا اتاق خواب و حموم  داره ، یه دوبلکس جمع جور ... نمیدونم واقعا ساختنش اشتباهه یا ... به هر حال هرچی که هست این چند وقت هر روز کارگر داریم ... اینجا یه رسم مسخره ای داره که روزی 10 بار باید به کارگرها  خدمات و سرویس بدیم ، هنوز اومده نیومده یه صبحانه کامل ، دو ساعت بعد دوباره چای و ساعت دهی ... سر ظهر هم که ماشاء الله ناهار کامل در حد مهمون ... ناهار هنوز پایین نرفته هم که باید چای آماده باشه و دم غروب هم که عصرونه .... به خدا الان نگه داری کیان تو این سن به اندازه ی کافی وقت گیر و خسته کننده هست که من وقت سر خاروندن نداشته باشم حالا این پروژه ی جدید هم افتاده گردنم ... (مامانم هم بنده ی خدا این ترم هم صبح کلاس داره و هم بعد ازظهر ، حتی جمعه ها ، دیگه بنده خدا نمیرسه که به من کمک کنه )
اون روز  من با کیان که اومدم خونه ی مامانم ، فوری بساط صبحانه کارگرها رو آماده کردم  ، کیان هم بدخواب شده بود و یه سره گریه میکرد ، یه کم آرومش کردم اما بهم چسبیده بود و فقط میگفت بغلم کن .... حالا با یه دست باید ناهار رو آماده میکردم و با دست دیگه کیان رو بغل میکردم ... برنج رو که آبکش کردم ، تلفن زنگ زد ، از شبکه بهداشت بود ، گفتن بچه ها 10 نفر شدن کیان رو بیارین واکسن اش رو بزنید ، منم فوری محمد رو از تو حیاط صدا کردم ، کفرش در اومده بود و عصبانی شده بود البته حق هم داشت چون سر ساختمون مشغول بود ، صبح هم که اونجوری سرمون بازی در آوره بودن ... کیان رو فوری لباس پوشوندم ، قطره ی استامینوفن اش رو هم دادم و راه افتادیم .... اولیش به دست چپ اش بود ، خیلی دردش اومد ، بچه ام کلی گریه کرد ، فقط میگفت مامان  و اشکهاش گوله گوله می ریخت رو صورتش ... دلم براش سوخت  ، واکسن بعدی تو پای راستش بود ، حاضر نمیشد رو تخت بخوابه و محکم بهم چسبیده بود و انگار با چشماش التماس ام میکرد ، الهی مادرت برات بمیره عزیزکم ... اونم خیلی درد داشت ... نفس بچه ام بالا نمی اومد ، دو قطره واکسن فلج اطفال هم ریختن تو دهن اش و تمام ... محکم بغلش کردم و هزار بار بوسیدمش ، سرش رو دست میکشیدم تا آروم بشه و کیان همچنان هق هق میکرد ....
پسری دیگه واکسن نداری تا 6 سالگی ... ان شاء الله اون موقع دیگه برای مدرسه رفتنته .....
اومدیم خونه ، یه کم بی حال بود .. ناهار کارگرها رو آماده کردم ، سفره رو چیدم ، کیان رو بغل کردم و بردمش تو اتاق ، با گریه خوابید ، تازگی ها خیلی خیلی به محمد وابسته شده ، تو خونه لباس یا عکس و وسیله ای ماله باباش باشه و ببینه شروع میکنه به بغض کردن و با ناله باباش رو صدا میکنه ، دل آدم ریش میشه وقتی بابا  بابا  میکنه .... اون روز هم هی بابا بابا کرد با غصه خوابید ، از عصر تن اش گرم بود ، قطره اش رو میدادم بهش ... غروب بعد از رفتن کارگرها ، رفتم تا داروخونه  برای کیان یه استامینوفن دیگه هم بگیرم محض اطمینان که نکنه تموم بشه و شب بچه تبش بره بالا ... تو  راه برگشت از در خونه ی یکی از دوستای قدیمی ( دوره دبیرستانم ) رد میشدم که هنوز هم با هم در ارتباط هستیم ، این دختره الان چند ساله که در یکی از شهرهای اطراف  میره سر کار ، دو تا برادر هم داره که از خودش بزرگ تر هستن ، برادر بزرگتره دو تا بچه داره و کوچیکتره تازگی ازدواج کرده ، وضع مالی خوبی ندارن ، این دوستم 6 سالش بوده که پدرش فوت کرده و مادرش با خیلی سختی اینها رو بزرگ کرده ،خانواده ی آبروداری هستن ،  خدارو شکر هر کدومشون  عاقبت به خیر شدن ، همین دوستم مخ رشته ی تجربی تو دبیرستان بود ، الان هم فوق لیسانس مهندسی شیمی داره و تو یه آزمایشگاه خصوصی کار میکنه ، این دختره هر سال عید می اومد خونه ی مامانم اینا و اونجا همدیگرو میدیدیم اما امسال من هرچی زنگ زدم کسی خونه شون نبود ... تلفن های همراه اش هم خاموش بود به خاطر همین گفتم  بزار زنگ خونه شونو بزنم و یه خبری از مادرش بگیرم ، زنگ زدم ، زن داداش کوچیکش در رو باز کرد ، رفتم تو حیاط دیدم مادرش با حال پریشون نشسته رو پله و گریه میکنه ( دقیقا موقع اذان هم بود ) نوه هاش هم اونجا بودن ، هرچی میگم خاله چی شده ؟ زن بیچاره زبونش بند اومده بود و گریه اختیارش رو ازش گرفته بود .. فقط میگفت بچه ام ، بچه ام .... بغلش کردم ( واقعا دوستش دارم ، خیلی زن مهربونیه ) سرش رو بوسیدم و گفتم تورو خدا آروم باش ، چی شده ؟ اسم پسر بزرگ اش رو هی تکرار میکرد ... میدونستم که چند وقت پیش یه کم قلبش ناراحت بود و چند روزی بیمارستام بستری بود ... گفتم چی شده ؟ گفت چند روز پیش بنده ی خدا سکته میکنه ، می برنش یمارستان این شهر خراب شده ی ما ، نمیتونن براش کاری بکنن و مستقیم اعزام میشه تهران .... بیجاره همینجور که گریه میکرد گفت : تا نیم ساعت پیش عروس اش زنگ زده و گفته که : دکترها گفتن بافت قلب مرده و از کار افتاده ، با دستگاه فقط زنده است و تو نوبت اورژانسی پیوند قلبه ..... دلم آتیش گرفت ... زنه بیچاره خودش هزارتا درد و مرض داره و این همه سختی کشیده ... بیچاره پسرش فقط 35 سالشه و دو تا بچه ی کوچیک داره ... یهو اشک هاشو پاک کرد و گفت دیگه گریه نمیکنم ، من قوی ام ، به خدا گفتم من از پا در نمی یام و تا آخرین  نفس ام طاقت میارم و وایمیسم ، شاید خدا میخواد تحمل ام رو امتحان کنه .... سینه ام میسوخت ... یه کم آرومش کردم و خودم با چشم اشک آلود از در خونه شون اومدم بیرون ... فکرم خیلی خراب شده بود ... نوبت اورژانسی پیوند قلب یعنی چی ؟ یعنی باید یکی عزیزش مرگ مغزی بشه و قلبش رو پیوند بزنن به این بنده خدا .... چه بازی پیچیده ای داره این دنیا .. جون یکی به مرگ دیگری وابسته است ...
اون شب  کیان حدود 12 شب خوابید و ظاهرا بدنش خنک بود ، خوابم نمیبرد ، نگران بودم که هر لحظه ممکنه تب کنه ... از ساعت 3 گرمای بدنش شروع شد ، ساعت 4 دیگه واقعا تب داشت ... یه کم لباس هاشو کم کردم ، پارچه خیس میکشیدم رو تنش ، قطره ی استامینوفن رو ریختم تو شیشه اش با آب اما هرکاری میکردم نمی خورد و همش رو تف میکرد ... داشتم دق میکردم ، داغ بود و ناله میکرد و من پلک رو هم نذاشتم ، بی اختیار اشک میریختم ، به فکر مادر دوستم بود ... من برای تب بچه ی یک ساله و نیمه ام اینقدر بی قرار بودم و اون زن برای بچه ی 35 سالش که قلبش از کار ایستاده ....
ساعت 6 و نیم مامانم بیدار شده بود بره سرکار ، اونم هرچی تلاش کرد نتونست به کیان قطره بده ، اصلا لج کرده بود ، به بهانه ی عوض کردن پوشک اش ، پوشک اش رو باز کردم و مامانم براش یه شیاف استامینوفن  کودکان گذاشت .... کیان یه کم بهتر شد ، صبحونه میخواست ، براش صبحانه آماده کردم ، یه کم بازی کرد و ساعت 9 خوابید ، تمام لباس هاش و بالشش خیس خیس شده بود ، خدارو شکر تبش بند اومد .... چشمام از بی خوابی میسوخت اما باید برای کارگرها غذا آماده میکردم نتونستم اصلا بخوابم ... کیان اون روز خدارو شکر بهتر بود ... هر وقت میاید خونه ی مادرم به عشق مرغ و خروس و اردک باغ همسایه است ، غروب اون روز هم یه کم نون بیات و کاهو و سبزی برد برای مرغ و خروس همسایه و کلی ذوق کرد....


کیان کلا حیوون ها رو خیلی دوست داره ، خدارو شکر به بهانه ی اونها یه کم راه رفت و واکسن تو پاش  حل شد ... اما از دیروز پاش همش درد میکنه ، زیاد راه نمیره و خیلی بهانه میگیره ، فقط میگه بغلم کن ، از کمر درد خستگی دارم میمیرم ، احساس میکنم کمرم شکسته ... تورو خدا دعا کنین لا اقل این پروژه خونه سازی مون زودتر تموم بشه ، واقعا کم آوردم .... البته زیاد اعتراض نمیکم چون محمد خیلی شاکی میشه ، میگه مگه چی کار میکنی ؟ یه غذا واسشون درست میکنی دیگه .... (شایدم من خیلی بزرگش میکنم !!!) اما به خدا واسم خیلی تو این شرایط سخته .. از طرفی بهانه های کیان و از طرفی ..... هنوز ظرفهای سری اول تو ظرفشویی شسته نشده باید سری بعدی رو آماده کنم ... خدایا بهم یه کم توانایی بده .... وضعیت تیروئیدم همچنان خرابه ، اصلا نمیدونم این داروهایی که دکتر بهم داده تاثیر داره یا نه ؟ از 7 ماه پیش تا امروز 51 کیلو وزن کم کردم و گلو دردهام همچنان ادامه داره ...
این هم یه عکس از شیطنت کیان ، چه قیافه ای هم گرفته ، هرکی ندونه فکر میکنه الان خودش میخواد بشینه پشت فرمون ...عزیزکم ماچ


                                                            نظرات

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:59 ] [ مامان کیان ] [ ]

سال نو مبارک ، این هم از کلاه قرمزی 91 چشمک


مامان تنبل کیان بعد از 16 روز که از سال نو گذشته تازه اومده و داره برای پسری می نویسه ، به خدا خودم هم  کلی  ناراحت بودم که چرا نمی تونم ، یعنی وقت نمی کنم و بیام و دو خط از خاطرات کیان بنویسم ، هزار ماشاء الله کیان تا بیداره موتورش حسابی در حال کار کردنه و ترمز و استراحت نداره ، می مونه وقتهایی که خوابه که اونم روز که خیلی کوتاه می خوابه و اگر من از کنارش بلند بشم فوری بیدار میشه و گریه می کنه ، که هیچی یعنی اونم باز در خدمت کیانم ، شبها هم که تا بخوابه از نیمه شب خیلی وقته که گذشته و با خوابیدن کیان من هم بیهوش می شم و می رم اون دنیا خواب این توضیحات رو دادم که کیان بعدا نگه چرا مامانم برام دیر به دیر مینویسه
خوب از کجا بگم ؟ شب چهارشنبه سوری خونه ی مامانم اینا بودیم و تو کوچه شون آتیش بازی  حسابی راه انداخته بودن ، البته آتیش بازی واقعی نه ترقه و نارنجک و بمب ... 7 تا آتیش خوشگل درست کرده بودن و همه ی همسایه ها اومده بودن تو کوچه ( البته جز مامان و بابام  که هیچ وقت اهل این مراسم ها نیستن ) اون شب من به رسم  شب چهارشنبه سوری شام رشته پلو درست کرده بودم ، با اینکه اولین بار بود درست می کردم اما خوب شده بود ، کیان که گوشت قلقلی هاشو سوا می کرد و میگفت : توپ و می خوردشون ، رشته هاشون رو هم می گفت : ماتارانی ( ماکارونی ) و اون هار و هم جدا می خورد . اون شب با خودمون کلی فکر و خیال کرده بودیم که الان کیان حتما کلی از آتیش بترسه و .... می رفت جلوی آتیشها و با تمام قدرت فوت شون می کرد و می گفت : بوووووو ... یعنی خطرناکه ... تازه بعد از دو ساعت می خواستیم بیاریمش تو خونه  رضایت نمی داد و می خواست بیرون بمونه ... کلی هم با دخترها همسایه رقصید از خود راضی

امسال خیلی دیر خونه تکونی مو شروع کردم و شاید الان کسی بیاد خونه ام هنوز باورش نشه که خونه تمیز شده ، چون از این طرف تمیز کردن من همانا و از اون طرف رختن کیان همانا ... خونه تکونی ام  زیاد تاثیری نداشت ... شب  عید محمد شیفت شب و بود و ما تنها بودیم  اما داداشم  که تازه اومده بود و تعطیلات شون شروع شده بود اون شب اومد پیش ما ، تا نزدیک های 4 بیدار بودیم و من همچنان در حال خانه تکانی بودم و البته سفره هفت سین رو هم چیدم ( کیان به باباش گفته بود 10 تا ماهی میخواد و باباش هم گفت چون کیان گفته باید 10 تا ماهی قرمز براش بخریم ، که همشون تا 5 عید  مردن )



 

داداشم هم هی این کانال اون کانال می کرد و برنامه ی ویژه شب سال نو رو میدید ...صبح محمد تا از اداره بیاد تقریبا 10 دقیقه مونده بود به تحویل سال ، داداشم فوری بلند شد و حاضر شد گفت من می خوام تا سال تحویل برسم خونه  خودمون و پیش مامان و بابا باشم ، براش زنگ زدم آژانس ، دیگه نفهمیدیم چی به چی شد ، داداشم که دقیقا  لحظه تحویل سال رسیده بود خونه  و ما هم سه نفری سال رو نو کردیم .... بعد از صبحانه هم کیان و باباش بیهوش شدن و من به فکر ناهار بودم  ، بعد از ناهار هم که عید دیدنی ها شروع شد ، امسال خیلی نگران بودم که  با کیان چه جوری باید رفت عید دیدنی ، چون چند روز مونده بود به عید برای خرید که می رفتم بیرون با کیان هر جا آجیل می دید حمله می کرد تو مغازه ها و فروشگاه ها و مشت مشت با پوست می خوردعصبانی
اول رفتیم خونه ی پدر محمد  و بعد هم خونه ی پدر بزرگش که اونجا کیان واقعا ترکوند .... شاید فقط به اندازه ی یه قندون قند خورد بجز شکلات و کاکائو و آجیل .... بعدشم اومدیم خونه ی مامانم اینا  چون محمد اون شب هم باز شیفت شب بود ... فرداش هم دو سه جا که از فامیل های محمد  بود رفتیم عید دیدنی ، امسال خیلی خلاصه  کردیم چون کیان دیگه از روز سوم دل دردش شروع شد و رنگش هم همش زرد بود ( از تو پوشک اش فندق و پسته با پوست در می اومد ) من نمی دونم این چرا آجیل میدید سرعتش 3 برابر می شد ، من هی ازش میگرفتم اون بازم تو آستینش غایم کرده  داشت ، پدرمون در اومد به خدا  از دست این وروجک  ...( خودمون که امسال آجیل نخریدیم برای پذیرایی  به خاطر کیان )
چند شبی شام مهمون داشتم ، دایی و پدر بزرگ و پدر و مادر محمد و خواهرزاده هاش ، خلاصه پوستی ازم کنده شد با وجود کیان مهمون داری کردم کلافه
روز  پنجم یا شایدم هم ششم عید بود که با مامانم و داداشم و عمه ام و محمد کیان رفتیم سمت گیلان ، کیان یه کم اوایل راه خوابید  و سر حال بود  ، رامسر نگه داشتیم  که یه استراحت کوتاه بکنیم ، لب ساحل کیان خان چشمش افتاد به چند تا اسب که اجاره میدادن ( البته به قول کیان اَبـــــــــــــــــــــــ  ، یعنی همون اسب که سین نداره و  با یه مد کشیده هم می گه ) هیچی گفت الا و بلا من باید به اسبه نون بدم


بعدشم کلی سنگ ( که کیان میگه قند ) انداخت تو دریا ، راه افتادیم سمت لاهیجان ، تصمیم بر این شد که ناهار رو تو شیطان کوه بخوریم ، چادر زدیم و جای همگی خالی ناهار خوردیم ( به قول کیان مُــــخ  خوریدم ، به همه ی غذا ها میگه مُــــخ که یعنی همون مرغ ) کیان داشت از او بالا همه جارو دید میزد ( آخه بچه چرا اونجوری نشستی ؟ بعدش کلی خرابکاری کردی و... سبز)


این هم موقع اومدن پایین پله ها ایستاده بود و رضایت نمی داد تو اون باد شدید بیاد سوار ماشین بشه


روز  دهم عید هم جشن عقد یک از فامیل های دور پدرشوهرم بود که به ما هم کارت داده بودن ( نمیدونم چرا ؟!) که به کیان حسابی خوش گذشت ، تا آهنگ ملودی آرش پخش شد کیان پرید وسط وشروع کرد به رقصیدنخنده



اون روز واقعا من خسته شدم از بس دنبالش این طرف اون طرف می دوییدم ،کلی از بادکنک ها رو هم ترکوند ،  اینقدر شیطونی کرد تا بیهوش شد تو بغلم ، این اولین بار بود که از فرط خستگی بدون پستونک  خوابش میبرد خمیازه
روز بعدش باز محمد دو تا شیفت پشت سر هم اداره بود ، یکی از دوستان مون هم ماشین مون رو قرض گرفتن که قرار شد تا شب دوازدهم برگردون که .... روز سیزده بدر خونه بودیم و نتونستیم جایی بریم ، اما به نظر من زیاد مهم نبود ، تا ماشین مون به دست مون برسه شد 15 فروردین و ما به جای سیزده به بدر رفتین  پونزده بدر ...
تمام زحمت ها هم گردن کیان بود ، چادر رو برپا کرد ( باور نکنید چون دو تا جای چادر رو با همین چوب که دستشه پاره کرد )


بعدش چوب جمع کرد و آتیش درست کرد ( هی می رفت چوب ها ی کوچولو پیدا میکرد و از چند متری پرت میکرد تو آتیش)

اینجا هم چشمش افتاد به چند تا گاو ( که نمیدونم از کجا سر و کله شون پیدا شده بود ) و با چوب رفت گاوها رو میزد و بعدش براشون بوس می فرستاد ، من می ترسیدم نزدیک اون گاوها بشم اما کیان عین خیالش هم نبودشیطان


غروب همون روزهم بالاخره محمد راضی شد که کیان رو ببریم سلمونی  برای اولین بار ... کلی دلم شور میزد که نکنه کولی بازی در بیاره ، اما خدارو شکر خوب بود ، 40 دقیقه طول کشید تا نوبت مون شد  ، بعدشم کیان نشست تو بغل محمد  و تکون نخورد تا موهاشو کوتاه کردن ، بهش میاد ، دیگه شکل پسرها شده ، البته این عکسش زیاد خوب نیست از خواب بیدار شده بود ازش گرفتم  ، فقط می خوام چهره ی جدیدش رو ببینیننیشخند


 

                                                              نظرات

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 16:32 ] [ مامان کیان ] [ ]

یه نگاهی به پست آخر انداختم ، وای از یک ماه هم بیشتره که نیومدم و برای پسری ننوشتم ، کیان جون مامانی باور کن من بی تقصیرم ، ماشاء الله اینقدر شیطون و وروجک شدی که مامان یه لحظه هم وقت سر خاروندن نداره ، بجز وقتهایی که خواب هستی که اون موقع هم من کارهای خونه رو  باید انجام بدم
قربونت برم دیگه بزرگ شدی و داری از آب و گل در میای ، تقریبا هر کلمه ای رو که میشنوی  به زبون خودت تکرار می کنی ، دیگه مامان و بابا رو خودت صدا میکنی ، اگه کاری هم داشته باشی یه جوری به ما تفهیم می کنی، یا دستمون رو می کشی می بری اون جایی که می خوای نشون بدی یا با کلمات دست و پا شکسته ات  کار خودتو راه می ندازی لبخند

 

هر روز که میگذره نگرانی  و دلشوره هامو زیاد تر می کنی ، مامانی آخه چقدر شیطنت و کارهای خطرناک ؟؟؟!!!
از شکستن شیشه میز و عسلی که هیچ ترسی نداری و بعدش هم که دستت خون می یاد خیلی ریلکس دستتو نگاه می کنی و میای به من نشون می دی که یعنی ببین داره خون میاد ، خدا واقعا بهم رحم کرد ، یه بار که شیشه ی میز بزرگ وسط سالن رو  که نمی دونم چی بهش پرت کردی سه تیکه شد که خودت ترسیدی و جلو نرفتی و هی گفتی : آخ آخ ... یه بار هم که همکار محمد با خانومش و پسرش اومده بودن خونمون ... وای اون شب چقدر حرص و جوش خوردم ، اولا که میز عسلی رو بلند کردی و تو یه ثانیه کوبیدی زمین و شیشه دستت رو یه کم برید و خون اومد ، خدارو شکر خیلی عمیق نبود اما من مردم و زنده شدم کلافه 

پسرشون چند ماهی  از کیان کوچیک تر بود و تازه راه افتاده بود ، کیان هی دست اونو می گرفت و می گفت : بیا مثلا با هم بدوییم ، اون بیچاره هم هی می خورد زمین ، اون هر چی می خواست بخوره تو از دستش می گرفتی و خودت می خوردی ، چند بار هم  جوراب هاشو خواستی از پاش در بیاری که اونم  خورد زمین ... وقتی مهمون ها رفتن من از گلودرد داشتم خفه میشدم ، کیان رو خوابوندم و یه کم گریه کردم تا راه گلوم باز بشه ، فرداش هم تا نزدیک های ظهر اصلا نمی تونستم حرف بزنم ، مثل گلو درد چرکی شده بود نگران

چند روز پیش هم مثلا اومدم یه کم خونه تکونی کنم که کیان حسابی به مامانی کمک کرد ، من کمدها و کشوهارو می ریختم بیرون و مرتب می کردم و همه رو میچیدم سر جاش ، دو ثانیه دیگه کیان جون همه رو می ریخت  دوباره بیرون و می گفت : دســـــــــــــــــــــــــت و خودش با ذوق دست میزد ..
دیروز آشپزخونه رو ریختم بیرون که مرتب کنم ، یه لحظه سر چرخوندم من نمیدونم کی این وروجک رفت رو اپن آشپزخونه نشست ، الهی فدات شم ، اگه خدایی نکرده چیزیت بشه من چی کار باید بکنم ؟نگران

 


این هم که رفته یه گوشه خونه ی مامانم و نشسته نوار کاست قدیمی های بابامو داره مورد عنایت قرار میدهاسترس


موهاش خیلی بلند شده و محمد هنوز هم  رو حرفش هست که فعلا موهاش نباید کوتاه کنیم ، وقتی میبرمش حموم قشنگ تا رو سرشونه هاش میاد ، هرجا هم که میبرمش همه میگن آخه چه دخمل نازی !!! مژه
اینجا تازه از حموم اومده و تو بغل مامانم نشسته ، روسری بسته ام که موهاش خشک بشه ، آخه چقدر تو شکل دخترهایی  پسرکم ..ماچ

 

 
تقریبا الان خودش غذا می خوره ، براش سفره پهن می کنم و اون هم مشغول می شه ، یهو می بینی مثلا از تو پوشک و جوراب و تو گوش و لای موهای ش هم غذا در میاد و می تونی بفهمیم که چی خورده ، اما بهش خیلی حال می ده خوشمزه


یه شب خونه ی پدر محمد بودیم ، پدرشوهرم داشت با گوشی از کیان فیلم می گرفت و ازش سوال می کرد این هم مثل بلبل  جواب میداد . یه دفعه ازش پرسید : کیان جون بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی ؟  کیان هم فوری گفت : بَرخ ....تعجب
همه زدن زیر خنده ، خیلی برام جالب بود آخه تا حالا  کسی اینو براش توضیح نداده بود اما فکر کنم  اینقدر تو خونه  راجع به برق شنیده ،  بچه هم .... از اونجایی که هم من برق خوندم هم محمد تو ژن بچه فکر کنم تاثیر گذاشته  ... بهش می گم کیان بابایی کجاست ؟ میگه : غار ( یعنی کار ) میگم رفته کار چی کار کنه ؟ میگه : بَرخ ...
این چند وقت که هرجا بردیمش برای خرید ، دیگه آبرو برامون نموند ، بهتره که خیلی قضیه رو اینجا باز نکنم ... ( مثلا کوچیکترین کارش این بود که مردم تو اتاق پرو بودن این میرفت در رو باز می کرد و میخندیدخجالت)
اوه اوه پسری بیدار شد الان اومد  پیشم میگه : ماما بغــل ... البته بغل رو با تشدید می گه ... قربونت برم الهی لبخند


پ ن : همون طور که آزمایش هام معلوم بود تیروئیدم پرکار شده ، کل هورمون های بدنم بهم ریخته ، کمبود شدید کلسیم و ویتامین دارم ، دکتر برام یه سری دارو نوشت و تاکید کرده که بلند صحبت کردن و داد زدن و حرص و جوش مطلقا ممنوع !! اووووووووه اونم من که اصلــــــــــــــــــــا اهل این حرفها نیستم ، گفت : خانوم باید رعایت کنی چون تیروئیدت سمی میشه .... اینم از شانس من سبزاز شروع  رژیم ام 5 ماه و نیم میگذره اما این تیروئید هم مزید بر علت شده و وزنم خیلی اومده پایین ( توی 5 ماه و نیم 40 کیلو وزن کم کردم ) شاخ درنیارین ، اضافه وزن داشتم اما نه اینقدر که ... همه با تعجب باهام برخورد میکنن و تا منو میبینن چشاشون گشاد میشه .. با خیلی ها تو خیابون سلام علیک می کنم و فقط نگاه میکنن و رد میشن فکر میکنن اشتباه گرفتمشون ، بعد میرن خونه فکر میکنن دوباره زنگ میزنن میگن وای هستی شرمنده امروز نشناختیمت !!! با اینکه دارو استفاده میکنم اما همچنان گلو درد دارم ، تازگی ها سرگیجه هم گرفتم و از زمین که بلند میشم چشمام سیاهی می ره ... اما اینها هیچکدوم برام مهم نیست چون وقتی کیان میاد تو بغلم غم عالم از دلم میرهبغل

 

                                                        نظرات

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 15:53 ] [ مامان کیان ] [ ]

خواهر دوقلوی کیان نیشخندخنده

این شاهکاری که می بینید هنر دست دختر صاحبخونه مونه که کیان رو شکل دخترها درست کرده ، کیان هم که ماشاء الله کاملا آمادگی اش رو داره و چهره اش جون می ده واسه این کارها چشمک

کیان جونم  چند روزی هست که وارد 16 ماه شده و این ماه هم باید  قد  و وزن میشد ، اون روز هم محمد باید زودتر می رفت اداره چون جلسه داشت ، منو و پسری رو رسوند شبکه بهداشت و خودش رفت ، کیان هم که شروع کرد به گریه و زاری ، البته چون از خواب هم بیدارش کرده بودیم و برده بودیمش خودش بد اخلاق شده بود اما از اونجایی که عادت کرده وقتی تو ماشین  میشینه  سوئیچ حتما دستش باشه ( به محمد می گم آخه این چه کاریه بهش یاد دادی ، اگه خدایی نکرده بین راه ماشین خاموش بشه و بخوای استارت بزنی چی ؟ حالا بیا بگرد ببین کیان سوئیچ ات رو کجا انداخته )  با رفتن محمد سوئیچ اش رو هم  از دست داد بیشتر بهش بر خورد و شروع کرد به بد خلقی ، وقتی هم اومدم لباس هاشو در بیارم که بزارمش رو ترازو باز هم کلی گریه کرد ... وزنش 13 و نیم  و قدش هم 81 سانت بود   ... با وعده های خوشمزه  کیان خان رو راضی کردیم که دست از گریه برداره و بیاد سوار ماشین آژانس بشه تا بریم خونه ...
ماه پیش برای کیان یه کتونی خریده بودم  که آوردم خونه به پاش خیلی بزرگ بود اما ذوق داشت و باهاشون تو خونه دو  قدم می رفت و می خورد زمین ( به هوای اینکه کف کتونی چراغ داره و روشن میشه می پوشید ) .. این بار خودش رو هم بردم و براش یه کفش خریدم که اندازه ی پاش باشه ،  وقتی پوشوندم به پاش که ببینم براش اندازه هست یا نه ، با سرعت از مغازه رفت بیرون که بره قدم بزنه ، انگاری براش خیلی این کفش ها راحت بود ، همونو براش خریدم و اومدیم تو خیابون  ......
تک تک مغازه ها رو می رفت تو ، هر کدوم هم که درشون بسته بود به زور در شیشه ای شون رو هل می داد که بره تو ببینه چه خبر ، همه تو خیابون نگاش می کردن ، انگار که از زندان فرار کرده ، یه دختر بچه ی کوچولو تو کالسکه دم  یه مغازه ای با مامانش بود ، نمی دونم این وروجک من کی از تو کالسکه  اون بچه عروسک اش رو برداشت و بدو فرار کرد ، یهو متوجه شدم دستش یه دونه عروسکه اومده می گه: ایــــن ... گفتم مال کیه ؟ بدو رفت انداخت تو اون کالسکه و یه خنده ی شیطانی و دوباره راه افتاد زبان

اون شب به قدری خسته بود که سر شب بیهوش شد و تا صبح خوابید ، انگاری خیلی انرژی سوزونده بود خوابکلی خوشحال شدم ، گفتم خوبه دیگه یه وقت اگه جایی کار داشتم لازم نیست بغلش کنم و خودش راه می یاد ، چون ماشاء الله سنگین شده و یه سره بغل کردنش مشکله ... اما زهی خیال باطل !!نگران که کفش اش فقط چند روز براش جالب بود و الان وقتی می خوایم بریم بیرون کفش اش رو با خوشحالی می پوشه و میاد آویزونم می شه که یعنی بغلم کن گریه
شنیدین می گم بچه شیطون از دیوار راست هم می ره بالا .... حکایت کیان دیگه تعجب

اینجا خونه ی مامانم ایناست ، روی یک میزی با ارتفاع 120  رفته  که هیچ ..روی پرینتری که رو میز بوده وایساده و داره تمام سعی اش  رو می کنه که دیوار رو بگیره و بره رو سقف و مامانم بنده خدا نگه اش داشته که نیفته ...
وقتی یه کار اشتباه  یا یه خرابکاری و شیطنتی می خواد بکنه  همچین  خودشو لوس می کنه که کسی بعدش دعواش نکنه ماچ


یه روز با باباش رفته بود بیرون ، معلوم نیست کی دستش رو زده تو لولای در ماشین  و دستش رو سیاه کرده که مالیده به صورتش وروجکشیطان



یاد گرفته تا صدای اذان می یاد شروع می کنه به نماز خوندن و هی می گه : اَ اَ اَ .... یهو هم از ایستاده می ره سجده و تقریبا 100 بار این کارو تکرار می کنه  ، وقتی تلویزیون نماز جماعت نشون می ده اینم جوگیر می شه و هی نماز می خونه ماچ



کلماتی هم که می گه : ماما ، بابا ، اسم خودش هم که داداشه ! .. چون بابام همش می خواد نازش بده بهش می گه : داداشی ... بهش می گم کیان اسمش چیه ؟ می گه : دادا ... می گم بع بعی چی می گه ؟ می گه : بع بع ... گاو چی میگه ؟ موووووو .... می گم کجا رفته بودی ؟ می گه : دَ دَ .. می گم ماشین چی کار می کنه ؟ می گه : هَن هَن ..  هر چی هم که بپرسی چند تا داری ؟ می گه : ده تا
میگم مسواک  چی کار می کنه ؟ دندون هاشو می زنه بهم و می خنده
می گم : حموم می ری چی کار می کنی کف تو چشمات نره ؟ فوری چشمهاشو می بینده
خلاصه واسه خودش شیطونی شده  که نگو و نپرس ، برای نمونه این عکس ماله 12 شبه که بعد از کلی باز و خالی کردن سبد اسباب بازی هاش نمی دونم دیگه دنبال چی می گرده ؟تعجب


عاشق تیتراژ برنامه  کلاه قرمزی 90 شده .. روزی هزار بار هم بزارم بازم می گه بزار من ببینم ، خودش هم پامیشه باهاش می رقصه
عاشق شیرکاکائو و پاستیل و چای هستش ... نه من چای خور هستم و نه محمد این پسره عین این پیرمردهای قهوه خونه ای صبح تا شب چای ببینه می خواد باید بریزم تو شیشه اش راه بره بخوره ، تموم هم که میشه میاد می گه : بیریس ... یعنی دوباره بریز برام ...

پ ن 1 : این هفته سرما خوردم ، همش نگرانم که کیان هم ازم بگیره  ، خودم یه جور کنار می یام اما سرما خوردن کیان رو نمی تونم تحمل کنم .
پ ن 2 : از وقتی طبق رژیم غذایی مشاور تغذیه  ام پیش می رم  هر ماه چند کیلو وزنم میاد پایین ، اما ماه پیش در عرض 35 روز من 14 کیلو وزن کم کردم ، هر شب هم گلو درد شدید داشتم ، همش احساس می کردم  توی گلوم گاز جمع شده و داره خفه ام  می کنه ، کاهش وزنم هم غیر طبیعی بود ، مشاور تغذیه گفت حتما باید برم یه متخصص غدد ، سابقه ی تیروئید که داشتم و دارو هم که هنوز استفاده می کنم  احتمال اینکه تیروئیدم از کم کاری به پرکاری رفته باشه قوی شده . تو شهر خراب شده ی ما متخصص غدد نداریم  پس باید آواره ی شهرهای اطراف می شدم و چند جا پرس جو کردم ، تا اینکه شنیدم یه دکتری که فوق تخصص غدد هستش هر چند هفته یه بار روزهای جمعه از مرکز استان میاد شهر ما (عین مناطق محروم !!!) عصبانیبا کلی دردسر نوبت گرفتم و گفتن معلوم نیست دکتر کی بیاد ! بعد از دو هفته زنگ زدن که آقای دکتر این هفته تشریف میارن ، ما هم از صبح با توجه به اینکه نوبت قبلی هم داشتیم رفتیم نشستیم تا 4 و نیم بعد از ظهر که نوبتم شد ... برام آزمایش نوشت و گفت تا آماده شدن  جواب آزمایشها نظری نمی تونه بده ، امروز جواب آزمایشم رو گرفتم ، فردا هم دکتر گفتن احتمالا میاد ، تا ببینیم خدا چی میخواد و نتیجه چی می شه .... خیلی حالم بده ، اصلا احساس خوبی ندارم ، وقتی حرص می خورم گلو دردم هزار برابر می شه نگرانگریه

                                                                    نظرات

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 13:55 ] [ مامان کیان ] [ ]

پسر شیطون از کدوم آتیش سوزی ات بگم  آخه ؟

 

خونه ی مامانم که کلا آباد شده ، شیشه ی میز تلویزونی شون رو درسته  از جا در آورده ، یه گلدون بزرگ دکوری رو انداخته زمین و شکونده ، از گل های طبیعی هم که هی برگ برگ می کنه و میاد تقدیم می کنه به دیگران ، در کابینت هاشون هم همه داغون و لق شده ، تازگی هم زد میز عسلی شونو انداخت و شیشه اش رو شکست ، فوری هم میره از تو اتاق جارو برقی رو میاره که یعنی بیاین جارو برقی بزنید ...
اینجا هم داره ماشین لباسشویی مامانم رو تعمیر می کنه مثلا ... من نمی دونم از کجا میدونه باید با پیچگوشتی چی کار بکنه ؟؟؟ برای تعمیرات  وسایل منازل تون لطفا از قبل حتما وقت بگیرید از اوستا کیان ...


چند شب پیش  تازه شام خورده بودیم و من داشتم  ظرف هارو جمع می کردم ، محمد هم با تلفن صحبت می کرد که دیدم کیان با سرعت اومد تو بغلم و زار زار اشک میریخت .. تعجب کردم ، گفتم : محمد کیان به جایی خورد ؟ اونم با سر اشاره کرد که نه ... حالا گریه ی کیان مگه بند می اومد ، بچه ام معلوم بود که خیلی اذیت شده بود اما هرچی نگاه کردم چیزی نفهمیدم که کجاش درد می کنه .. بعد از چند دقیقه دیدم دو تا از انگشتهای دست راستش قرمز شده ، تازه متوجه شدم انگاری بی هوا دستش یه لحظه چسبیده بود به بخاری .. فوری براش یخ گذاشتم و پماد سوختگی زدم ، دلم داشت کباب می شد ، خیلی متورم شده بود ، شب هم با ناراحتی خوابید و دستش می سوخت ، باز هم براش پماد زدم .... فردا شبش برامون قرار بود مهمون بیاد ، یک لحظه من رفتم تو اتاق که لباس هامو عوض کنم که دیدم کیان جیغ بنفش می کشه ... من  دوویدم تو اتاق کیان ، محمد هم که غرق اخبار ورزشی بود مثل فنر از جاش پرید ، کیان کبود شده بود و نفس اش در نمی اومد اینقدر گریه کرده بود .. نمی دونم چرا تازگی ها همش اینجوری کبود می شه ، کلی فوت کردم تو صورتش و پیشونیش رو با انگشت نگه داشتم و صلوات فرستادم تا نفس اش دوباره اومد ، محمد که دیگه غش کرده بود ، از این حالت بچه ها خیلی می ترسه ، چون بچه ی خواهرشوهرم هم وقتی کوچیک تر بود بعد از گریه اینجوری می شد ... حالا بگو شازده چه دست گلی به آب داده ؟ از اونجایی که فضول تشریف داره ، رفته بود و داشت لباسهاشو از تو کشو میریخت بیرون ، یه دستشو گذاشته لبه ی کشو و با دست دیگه اش هل داده ، همون دستی که سوخته بود مونده بود لای در کشو و تاول هاش ترکید ... من که تا چند دقیقه سرم گیج می رفت و نفس ام به زور بالا می اومد ....


مادرت بمیره برات الهی .......

از اونجایی که موهاش بلند شده و بیشتر وقتها می ره تو گوشش و اذیتش می کنه با انگشت گوشش رو می خارونه ، نمی دونم کی با ناخن اش تو گوشش رو کنده و خون آورده بود ، یه دفعه متوجه شدم تو گوشش خون خشک شده چسبیده ....
از صبح که بیدار می شه تا شب که بخوابه رو صورتش یه خطی یا یه زخمی پیدا می شه ، عینه این بچه  شرور ها شده که همه جاشون خط خطیه ...
تورو خدا نگاه  کنید ، شیطنت ات داره ازش می باره ..........


تازگی ها هم ماشاء الله رفته تو کارهای برقی ، تمام شارژهای موبایل و لپ تاپ و ماشین های کنترلی اش ، اتوی مو ، سشوار و هرچی که می دونه باید بره تو پریز می بره می زنه تو پریز و می گه " برخ "  ... حالا اگه بزاره همون جا بموه که خوبه ، هی دوشاخه رو در میاره و دوباره می زنه تو پریز .....
خدایا خودت از شر حوادث  بد بچه ام رو محفوظ بدار ، الهی آمین
راستی دوستم هنگامه هم اون شب تا صبح درد کشید و شنبه صبح ساعت 8و نیم بالاخره طبیعی زایمان کرد ، منم عصرش یه کم براش سوپ درست کردم و با کیان و محمد رفتیم بیمارستان دیدنش ، بیچاره خیلی حالش بد بود ، پدرشو در آورده بودن ، کلــــــــــــــــــــــی هم بخیه خورده بود ( من نمی فهمم آخه این چه زایمان طبیعی ای که ... ) ماشاء الله پسرش هم  تپلیه ، وزنش 3850 بود ، اسمش رو گذاشتن پرهام ، این هم عکسش تو بیمارستان ازش گرفتم


کیان با تعجب نگاش می کرد ، یعنی یه کم جلوتر می رفت ممکن بود یه گازی هم ازش بگیره
دیشب هم تولد محمد بود ، هیچ کس از خانواده اش بهش زنگ نزدن که تولدش رو تبریک بگن ، دلم براش سوخت ، کلی غصه خورد ، آخه خودش تولد همه یادش میمونه .... کیان مگه گذاشت شمع ها روشن بمونه ، هنوز روشن نکرده ، فوتهای کیان شروع می شد ، تمام تف اش رو ریخت تو کیک ...
اینقدر وول زد که نذاشت یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم


هنوز ماشین مون صافکاری و نقاشیه ، بعید می دونم دیگه ماشین بشه برای ما ... این ماه خیلی حرص و جوش خوردم ، فکر کنم بیشتر از ماههای قبل وزنم اومده باشه پایین ... هرچند وضعیت تیروئیدم خیلی داغونه ، با اینکه قرص ام رو صبح می خورم اما بازم شبها موقع خواب شدیدا گلوم درد می کنه و صدام دیگه در نمی یاد ، خیلی بده ، گاهی مجبور می شم شب هم یه دونه تیروکسین بخورم ، یعنی جز این راهی ندارم چون راه نفس ام بسته می شه ، باید یه دکتر غدد خوب پیدا کنم و برم پیشش ...

                      

                                                           نظرات

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 23:25 ] [ مامان کیان ] [ ]

کیان جونم وارد 15 ماهگی شد


سرماخوردگی های متوالی کیان حسابی هم خودش رو داغون کرد و هم مارو ، هنوز هم یه کم نفس اش کیپه  و تو خواب سخت نفس می کشه  و حسابی هم لاغر شده. کلی بهش خوش می گذره ، وقتی می خواد شربت ها رو با قطره چکان بخوره ، همچین با اشتها به شیشه های شربت نگاه می کنه که انگار قراره خوشمزه ترین غذای دنیا رو بهش بدن ، وقتی هم تموم می شه هی بهانه می گیره و ما هم مجبوریم  تو قطره چکان آب بریزیم بدیم بخوره جای شربت ...
کلی فکر کردم که چه جوری می تونم  تو بینی اش قطره بریزم  نگو آقا اولین بار دید به به  یه چیزی انگار تو دهنش می ره و می تونه بخوره پس حتما  خوردنیه ، هی می ره قطره رو می یاره و می گه بریزید تو  مماخم ، تازه  برای تمام عروسک هاش هم قطره می ریزه ...
محمد عادت داره هر کی بهش بگه ماشین ات رو می خوام بده دستش ، اصلا مهم نیست طرف چند سالشه و اصلا برای چه کاری می خواد ، یه مدت  یه  بچه ی 18 ساله که پیش شون  کارآموز بود تریپ رفاقت با محمد ورداشته بود هی می گفت تورو خدا ماشین ات رو بده من یه دور با دوستم برم بزنم و زود می یام ، بابای پسره بهش ماشین نمی داد چون دقیقا میدونست که بچه اش چی کار می خواد بکنه اما محمد ..... می گفتم بابا اگه یه اتفاقی براش بیفته همون خانواده اش برای ما بس هستند و پدرمونو در میارن که چرا به بچه ی ما ماشین دادی .... بعد از حرص و جوشی که خوردم خدارو شکر پسره رفت سربازی و ما یه مدت راحت بودیم تا اینکه داداش محمد  دانشگاه قبول شد ... خودش با ماشین خطی می رفت سر کار و برمی گشت اون وقت داداش اش با ماشین ما صبح می رفت و غروب  می اومد .... به خدا  من نه آدم حسودی هستم و نه به خانواده ی شوهر حساس ، داداش اش دقیقا با داداش من هم سن هستن ، من هیچ وقت اجازه نمی دم که محمد به برادر خود من ماشین بده ، به خاطر اینکه برای ما مسئولیت داره ، اما این پسره به گوشش نرفت که نرفت .. می دونستم آخرش یه شری برای ما داره ..
روز شنبه  ماشین مون دست برادر شوهرم  بود و داشت از دانشگاه بر می گشت که از پشت می زنه به  یه پراید که جلوش بوده و  ایستاده بود تا مسافر سوار کنه ( اونم دم یه دانشکده ای ) دانشجوها هم که  ماشاء الله  کنار خیابون ایستادن برای سوار شدن ماشین ، چشم تون روز بد نبینه  ، این می زنه به ماشین جلویی و ماشین جلویی هم می ره تو پیاده رو  و می خوره به دو تا عابر ، پسره بیشتر پاهاش آسیب دیده اما دختره پرت شده و افتاده رو شیشه ماشین ما ... صورتش کلا آش و لاش شده .. دندونهاش و دماغ اش هم شکسته .......
ماشین خودمون هم که .... تقریبا جای سالم نداره ...فقط خدا می دونه چقدر این هفته حرص و جوش خوردیم و جنگ اعصاب داشتیم ، من اصلا نه با محمد نه با خانواده اش حتی یه کلمه هم بحث نکردم ، دیگه گفتم اتفاقیه که افتاده ، حتی من اون ها رو دلداری می دادم اما همش نگران بودم که عابرها .... وای اگه  کشته می شدن چه خاکی باید تو سرمون می کردیم ، از اون روز تا حالا ماشین که هنوز پارکینگه و نتونستیم درش بیاریم ، اون پسره بیچاره اومده و رضایت داده اما دختره ... البته حق داره منم بهشون حق میدم ، البته مشکل مالی ندارن  حتی گفتم  دیه  هم  نمی خوان  اما رضایت هم نمی دم ... و از اون بدتر روز بعد از تصادف محمد رفته بود کلانتری که ببینه تکلیف شاکی ها چی مشه می بینه دستش یه لیست می دن که آقا برید از این ها رضایت بگیرید !! محمد داشت شاخ در می آورد .. مگه چند نفر بودن که ... !!!! نگو برادرش شاهکار هم کرده و تو راه  داشته می اومده 4 تا هم مسافر سوار کرده که اون ها هم سرشون رفته  تو شیشه و .........
و این قصه حالا حالا ها سر دراز دارد ...  تو این یه هفته پدر شوهرم حتی یه بار هم زنگ نزد که ببینه آخه چی شده ... اصلا به روی خودش هم نیاورد ، خیلی واسه ما گرون تموم شده ، محمد کلی حرص خورد سر این مسئله ...
دوشنبه هم سالگرد ازدواج مون بود که حسابی نورعلی نور شد با این قضایا و و باعث شد که محمد یادش بره  ، بیچاره امسال از اول آذر هی می گفت 28 آذر یادم هست ها .... اون شب کلی خجالت کشید اما من براش یه کیف مهندسی خریده بودم که کیان  با دستهای کوچولوش برد و داد به باباش ...
روز چهارشنبه خاله کوچیکه ام و شوهرش و مادربزرگم از تهران اومدن خونه ی مامانم اینا  و ما هم به هوای اونها رفتیم تا مثلا شب یلدا  دور هم باشیم شاید یه کم بهمون خوش بگذره و این حال و هوا از سرمون بیفته که بابام از سرکار اومد و دیدیم رنگ به صورت نداره ، مسموم شده و ....... بدجور حالمون گرفته شد و اون شب از همه شبها زودتر رفتیم خونه ، اما کیان از دیدن خوردنی ها به وجد اومده بود هول کرده بود و دو دستی میلمبوند ، نمیدونست کدومو اول بخوره


پ ن : امروز صبح  دوستم زنگ زد و گفت از 6 صبح  دل درد داره و انگاری کیسه آبش سوراخ شده ، گفتم ماشاء الله چه دل گنده ای بلند شو برو بیمارستان ، گفت نه من باید دکتر خودم باشه تا من برم بستری بشم ، حالا هر چی به دکتر خودش زنگ می زد گوشی دکتره خاموش بود ، خانوم هم بی خیال می شه و نمی ره بیمارستان ،  تا عصر که حالش بد می شه و می برنش ، شوهرش نیم ساعت پیش زنگ زد و حسابی قاطی بود گفت تورو خدا بیا با این هنگامه صحبت کن دیوونه مون کرده ، گفتم چی شده ؟ می گه بردنش تو زایشگاه و گفتن خانوم کیسه آبت سوراخ بوده و کلی آب از دور بچه رفته باید بخوابی تا با آمپول فشار دردت بگیره و زایمان کنی ، خانوم هم از تو زایشگاه فرار کرده اومده تو حیاط بیمارستان که نه من می ترسم باید سزارین بشم ، از اونجایی هم که بیمارستان های خراب شده ی اینجا فقط در موارد ضروری سزارین انجام می دن و مادر و بچه باید برن تا سرحد مرگ و برگردن تا برن اتاق عمل اجازه نمی دن که این بنده خدا هم سزارین بشه ، جیغ می زد می گفت : نه هستی اگه بیاد من می رم تو زایشگاه ... حالا از شانس من بی چاره ، هم محمد شیفت شبه ، هم ماشین ندارم ، هم کیان خان از ظهر تا حالا فقط گریه می کنه و پیش مامانم هم نمی مونه ....... الان دوباره زنگ زدم به شوهرش مثل اینکه به دروغ گفتن هستی تو راهه و داره می یاد بردنش تو زایشگاه ، دارم از دلشوره می میرم ، خدایا بهش کمک کن

 

                                                                نظرات

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 21:54 ] [ مامان کیان ] [ ]

ماه محرم که شروع می شد  بی اختیار دلم هوایی میشه انگار یه بی قراری می افته تو جونم  میدونم زمانش رسیده که دست به دعا بشم ، دست به دامن حضرت ابوالفضل ، همونی که حاجت من ، بنده  رو سیاه رو دادلبخند
وقتی دستهام میره بالا خودمو فراموش می کنم  دلم می خواد برای  همه ی اونهایی که التماس دعا دارن  از ته ته دل دعا کنم
هرسال  اولین جمعه ی محرم که برای حضرت علی اصغر مراسم می گیرن کارم گریه و زاری بود ، می شستم تو خونه از تلویزیون  مراسم رو می دیدم و های های گریه می کردم ، پارسال که حاجت روا شده بودم و کیان  به دنیا اومده بود خیلی کوچیک بود و نشد که ببرمش ، برای مراسم امسال لحظه شماری می کردم ، پنجشنبه شب اصلا خوابم نمی برد تا صبح .
صبح زود بیدار شدم ، لباس سفیدی که برای کیان خریده بودم رو اتو کردم  و براش یه شیشه شیر آماده کردم  ، رفتم محمد و کیان رو بیدار کردم ، گفتم پاشید دیر شد ، از اونجایی که کیان خونه ی خودمون  عادت داره صبح ها بیشتر بخوابه ، داد و جیغ و هوارش در اومد و شروع کرد بد خلقی که یعنی چرا منو بیدار کردیزبان

 
بالاخره با کلی ناز و عشوه لباس اش رو تن اش کردیم ، ( تازگی تو لباس پوشیدن خیلی اذیت می کنه ، هم خودتش جیغ می زنه ، هم جیغ منو در میاره .) ماچ
خدارو شکر وقتی رسیدیم مصلی و بچه های دیگه رو دید ساکت شد و با خوشحالی همشونو نگاه می کرد، اونجا هم از تو بغلم تکون نخورد ،  وسط مراسم یه سری که نذر داشتن بین بچه ها شیر پخش می کردن ، تا به ما رسید شیر تموم شد ، کیان هم به هوای اینکه همه دارن با نی می خورن پس حتما آب پرتقاله  یهو بغض کرد و به من با انگشت هی بچه هارو نشون می داد می گفت این این این نگران یه دختر بچه تقریبا 5 یا 6 سالش بود اومد گفت : خاله من شیر نمی خوردم ماله منو بدین به بچه ی خودتون ، خیلی معصوم و مهربون بود قلب گفتم : نه خاله جون خودت بخور گفت : نه آخه بچه ی شما کوچیکه دلش می خواد ، همون موقع یه خانومی که تقریبا نزدیک ما نشسته بود گفت : وای بچه ات شیر نگرفت ؟ الان می رم براش شیر می یارم ، و فوری رفت برای پسری هم یه پاکت شیر آورد ، بغل دستی مون هم یه بسته بیسکویت باز کرد و دو تا هم به کیان داد ، کیان حسابی خوشحال از این همه  خوردنی که نصیبش شده نیشخند دو تا  قلپ از شیر رو خورد بعد با تعجب به من نگاه کرد که یعنی چرا مزه ی آب پرتقال نمی ده ؟خنده
تقریبا سالن پر شده بود که لالایی حضرت علی اصغر رو شروع کردن  ، کیان هم تو بغلم خوابید ، واقعا جای تمام اونهایی که آرزو  دارند خالی بود ، روضه ی حضرت علی اصغر دل همه ی مادرهارو کباب کرد ، همون موقع گفتن برای بچه هی مریض دعا کنید و دست به دست بچه مریض هارو می فرستادن جلو ، بچه ی 4 ماه ، بچه ی 7 ماه هردو سرطانی ، بچه  یک ساله که کلیه هاش کار نمی کرد ، بچه های فلج ، پسر بچه ی 5 ساله ای که اومد نوحه هم خوند و ناراحتی قلبی داشتدل شکسته دیگه حالی برای ما نمونده بود اینقدر گریه کردیمگریه
خدا می دونه اونجا برای تمام  مادرهای منتظر با تمام وجود  دعا کردم ، دست به دعا شدم ، برای همه شون رفتم گدایی و اشک ریختم ، الهی که به حق جد ام سال دیگه تمام منتظرها دامن شون سبز شده باشه ، لباس امسال کیان رو هم نذر کردم بدم به یکی از دوستامون که 11 ساله ازدواج کردن و بچه ندارن اما نا امید نیستن ، خدا کنه که سال دیگه بتونن اون لباس رو بپوشونن تن بچه شون ، الهی آمینلبخند
شنبه شب هم رفتیم مسجد محل پدرشوهرم اینا  ، کیان اول با من اومد تو قسمت خانوم ها اما موقع سینه زنی رفت تو قسمت مردونه  ، همش نگران بودم که نترسه ، چون اولین بارش بود که این مراسم رو از نزدیک می دید ، انگاری تو قسمت مردونه بچه ها یه دایره ی کوچیک درست کرده بودن وسط سالن و مردها هم چند تا دایره ی بزرگ تر دور بچه و کیان رو هم  با لباس علی اصغر گذاشته بودن وسط وسط ، همه سینه می زدن و بلند می گفتن :  یاحسین ، کیان هم جو زده شده بود و بلند شده بود اون وسط دست می زد خجالتدیروز و امروز هم که بردمش بیرون تو شهر سینه زنی ببینه ، همش یا دست می زنه یا دستهاشو تکون می ده که یعنی داره میرقصه خجالت آبرومونو بردی پسری ... قربونت برم می دونم که عقل ات نمی رسه و از دیدن  سینه زنی ها فقط به وجد می یای ماچ

خدارو قسم می دم به این شبهای عزیز ، الهی سال دیگه این موقع هیچ مادر منتظری گوشه ی چشمم اشک نباشه و بچه اش رو صحیح و سلامت تو بغل اش گرفته باشه ، الهی آمــــــــــــــــــــــــــــــــین


پ ن : این پست رو  روز عاشورا نوشتم اما دسترسی به اینترنت نداشتم که بیام و بزارم تو وبلاگ ، دیروز سر ظهر دوستم ( همونی که بالا نوشته بودم 11 ساله بچه نداره و می خوام لباس کیان رو بهش بدم ) زنگ زد و گفت هستی باورت می شه من مامان شدم ...... تمام تن ام می لرزید این قدر گریه کردم که گریه ی اون بیچاره هم در اومد ، اصلا دست خودم نبود اشکهام بی اختیار می اومد، بعد از اینکه تلفن اش تموم هم شد کیان رو بغل کردم و کلی گریه کردم ، خدایا واقعا ازت ممنونم گریه

                                                                      نظرات 

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:43 ] [ مامان کیان ] [ ]

بعد از سپری  شدن عوارض واکسن یک سالگی تازه بچه اومد نفس بکشه که درگیر سرما خوردگی بدی شدنگران


البته یه کم  که چه عرض کنم بیشترش تقصیر ما بود . هفته ی پیش محمد برای یه کار اداری داشت می رفت عباس آباد که پیشنهاد کرد  برای اینکه کیان هم روحیه اش عوض بشه ما هم همراهش بریم ، هوا تقریبا خوب بود ، اونجا کارش زود تموم  شد و  برای برگشت پیچید تو جاده کلاردشت ، هر چی بهش گفتم بابا این بچه لباس  گرم نداره ، خودمون هم لباس گرم نداشتیم همراهمون  ، اما محمد گفت یه دوری می زنیم دیگه ، نمی خوایم که پیاده بشیم .. نشون به اون نشون که هر 10 دقیقه پیاده شد و کیان رو هم برد بیرون ، به کلاردشت هم که رسیدیم برف شروع به باریدن کرد و هرچی جلوتر رفتیم برف سنگین تر می شد
یه جا زدیم بغل  تا شازده پسر به برف دست بزنه که اونم انگار خیلی گرسنه اش شده بود و خوشمزه



وقتی تو ماشین هم نشسته بودیم دیدیم بازم داره یه چیزی می خوره ، یه ذره برف دزدیده بود تو آستینش و مشغول خوردن یه  لقمه برف بود
دو روز بعدش .........  خونه ی مامانم اینا بودیم ، کیان یه کم بیتاب بود و تنش گرم شده بود اما هنوز حالت  تب  نداشت ،  خوابوندمش ،  مامانم گفت تا کیان خوابیده برو چند تا دکمه برای این ژاکتش  بگیر ، منم به نیت اینکه برم و زود برگردم  رفتم بیرون ، یه مدتیه کمرم خیلی درد می کنه ، ماشاء الله شازده هم حسابی سنگین شده و این بلند کردن و شستنش خیلی به کمرم فشار می یاره اما باز خدارو شاکرم ... گفتم برم برای خودم هم یه مسکن بگیرم از داروخونه و برگردم که دیدم مامانم زنگ زد  که زودتر بیا کیان یه کم بی قراره ...  تا گوشی رو قطع کرد ، یهو ته دلم خالی شد ، کیان همیشه پیش مامانم می میوند ، دوباره زنگ زدم گفتم کیان چیزیش شده ؟ گفت : نگران نشو ، اما حالش بهم خورده ، من دیگه نفهمیدم چه جوری سوار تاکسی شدم و خودمو رسوندم  خونه ی مامان اینا ، وقتی رفتم بالا چشمتون روز بد نبینه ... تمام سرتاپاش ، رخت خوابش ، فرش ،  و تمام لباس های مامانم همهسبزافتضاح شده بود و یک سره گریه می کرد ، بی حال بود و نمی تونست چشماشو باز کنه ، هرچی صداش می کردم نمی تونست چشماشو بازنگه داره ،  دور از جونش عینه جوجه ماشینی هایی که مریض اند و دارن میمیرن شده بود گریهفوری به دکتر زنگ زدم و یه نوبت اورژانسی گرفتم و با مامانم رفتیم دکتر ، اونجا هم همش گریه می کرد و دوباره سبز دکتر گفت علائم بیماری خاصی نداره ، اما  بهمون یه نامه داد که اگه باز تا شب حالش بهم خورد ببریمش بیمارستان بستری کنیم ناراحتبعد از تزریق یه آمپول خدارو شکر حالش یه کم بهتر شد ، البته دکتر گفت ممکنه  شروعه یه سرما خوردگی باشه که همونم شد .. چند روزی  کیان واقعا داغون بود ، شبها تا صبح  تو تب می سوخت و ما از ترس اینکه خدایی نکرده تشنج نشه باهاش بیدار می موندیم نگران و هی می بردمش  و تنش رو با آب ولرم می شستم ، پسری  این چند روز حسابی آب تنی کرد

 

خدارو شکر الان چند روزیه که بهتر شده ، البته دیشب هم  یه کم تب داشت . این واکسن یک سالگی انگاری داستان طول و درازی داشت واسه ما گریه

راستی اینو بگم ، این کیان فندقی صبح ها تا از خواب بیدار می شه اول از هم اشاره میکنه به شونه  یا برسی که جلوی آینه است و می خواد موهای مارو هم شونه کنه البته با شونه محکم می زنه تو سرمون یعنی شونه کردم موهاتونوهیپنوتیزم

 

هفته ی پیش امتحان آیین نامه رو با یک غلط ( البته غلط که نه شک داشتم نزدم و سفید بود ) قبول شدم ... و امروز هم امتحان شهر با افسر که اونم قبــــــــــــــــــــــــول شدم ( با اینکه بارون می بارید و قبل از من چند تا خانوم رد شده بودن و ته دلم خالی شده بود و فشارم تقریبا رو 6 رسیده بود اما خدا کمکم کرد ) گریه
خدایا ممنون که کمکم کردی ، رانندگی از چیزهایی بود که تو عمرم فکرشم نمی کردم برم سراغش از بس که میترسیدم البته مربی خوبی داشتم ها از خود راضی پسری دیگه خنده

 

                                                         نظرات

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 20:9 ] [ مامان کیان ] [ ]

امان از واکسن یک سالگی !!!!! کیان تقریبا تا یک هفته هر روز غروب تا فردا صبح اش تب داشت ، اونم  چه تبی ! به قدری کیان داغ بود که من وحشت می کردم ، تمام بدنش ، داغ می شد ، یک شب تا صبح بیدار بودم ، هی لباس هاشو کم کردم ، دیدم باز هم داغه ، با کلی کلک و بازی بردمش تو دستشویی کم کم آب ولرم و آب سرد می زدم به دست و پاهاش و صورتش .. چند روز هم قطره استامینوفن می خورد اما واقعا خیلی واکسن سنگینی بودناراحت

 شنیدم واکسن 18 ماهگی از این سنگین تره ، خدا به دادم برسه ناراحت

شازده پسری دیگه یاد گرفته که راه بره و بدون کمک چند قدم با سرعت می ره و می خوره زمین و  و دوباره از جاش بلند می شه و راه می افته


بهش می گیم : کیان بع بعی چی می گه ؟ می گه : بعـــــــ بع  ، هاپو چی می گه ؟ هـــــــــــــــوپ
دست و پا رو هم یاد گرفته و  ازش که می پرسیم نشونمون می ده ،  قبلا تا می گفتیم یه کسی رو برو  ( دَه ) کن می رفت و محکم با یه دست کتکش می زد اما الان یاد گرفته ناز کنه ... البته ناز که چه عرض کنم ، همون دَه خودشه اما یه کم ملایم تر خندهیکی از دندون های بالاش هم داره در میاد و دلش می خواد همه چیزو گاز بگیره
این روزها هوا خیلی سرد شده و برای بیرون بردنش کلی استرس دارم که خدایی نکرده سرما نخوره
برای روز عید قربان از طرف دوستان قدیمی خانوادگی مون دعوت شده بودیم به بندر ترکمن که هزار بار برنامه مون عوض شد و خلاصه با مامانم اینا رفتیم ، البته فقط یه شب  و یه نصفه روز اونجا بودیم چون  خبر دادن یکی از فامیل های نزدیک محمد فوت کرد و مجبور شدیم برگردیمگریه
اونجا که خیلی خیلی سرد بود و برف می بارید

کلاس های رانندگی ام هم تموم شده و این هفته امتحان دارم ، وااااااااای خدایا کمکم کن از خود راضی نزار آبروم بره خنده


 پ ن  : مدتیه که دنبال یه کار  اینترنتی یا  کاری که بشه تو خونه انجام داد و یه درآمدی داشت می گردم ، چون کیان هنوز اونقدر بزرگ نشده که بتونم دوباره بیرون برم سرکار ، لطفا دوستانی که می تونم تو این راه  بهم کمک کن  برام پیام بزارن ، ممنونم می شم

                                                              نظرات
 

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 22:32 ] [ مامان کیان ] [ ]
درباره وبلاگ

کیان در تاریخ 29 مهر 1389 پا به این دنیا گذاشت
من مامان کیان به همراه همسر عزیزم بابای کیان این وبلاگ رو تقدیم می کنیم به ثمره ی زندگیمون ، کیان کوچولو ، که با اومدنش نور امید رو در دل ما روشن کرد و با حضورش بهمون ثابت کرد که معجزه هنوز هم اتفاق می افته
امکانات وب